رضا قليخان هدايت

1499

مجمع الفصحاء ( فارسي )

زهى بر تو از آفرينش ستايش * خهى بر تو از آفريننده افرا به بستان جنت رضاى تو دربان * به فرمان رحمت ولاى تو طغرا به روزى كه نالند ناجى و هالك * به روزى كه گريند ارواح و اعضا به تن خاك را لرزه از بار عصيان * به بر آسمان را تف از نار سوزا سر از شور جنت پرآشوب و افغان * دل از دود دوزخ پرآسيب و غوغا نه در دل مرا جز لقاى تو حاجت * نه در كف مرا جز ولاى تو كالا ولايى كه آورده‌ام باز بنگر * لقايى كه بس جسته‌ام باز بنما نگويم كه فردا مرا ياورى كن * به خود وام‌دارم به دنيا و عقبا مرا دستگيرى هم امروز بايد * كه دى در گذشته است و دور است فردا نگويد به غير از ثناى تو منصف * زهى نظم مطبوع و گفتار شيوا و له ايضا اى نوشته آيت رحمت خطت بر آفتاب * وى كشيده نقش خوبى سنبلت بر روى آب از دو چشم نيم مستت يك جهان مخمور و مست * وز دو زلف نيم‌تابت عالمى در پيچ‌وتاب كرده‌اى از جعد مشكين ماه را پنهان به قير * بسته‌اى از زلف پرچين سايبان بر آفتاب من ز رويت بى خود و ياران همه بى خود ز مى * من ز تو مست و حريفان جملگى مست از شراب باده آرد بيهشى اى من ز تو اندر خروش * مىنمايد سرخوشى اى من ز تو مست و خراب چشم تو بيمار ليكن جسم من در تاب‌وتب * جسم من مجروح ليكن زلف تو در پيچ‌وتاب